از جاهل انتقاد مکن، که دشمنت مي دارد، و از عاقل انتقاد کن، که دوستت مي دارد . [امام علي عليه السلام]
طنز و خنده ، جوک ، حکايت

آپ پانزده مرداد ماه


 


اولين مطلب في الهذا الآب (آپ!) بلسان العربي و بقية المطالب بالزبان الشيرين الفارسي! و لا تنسي النظرات الجميل و سازنده تان بالهذا المطالب ! أنا کوشيدم باآوردن المطالب الحنون و مضحک (!!!) بهذا آلاپ تا انتن اضحک بفرح في ته دل !


 


الدمپايي !


 


الدمپايي شي پلاستيکي و نوع من الدمپايي که کثيراً شيک هست من الچرم.


و لکن ذلک الدمپايي که فعلاً مد نظر نا هست پلاستيکي و ذلک الدمپايي که يستعمل في الخوابگاه زياداً.


في الخوابگاه فقط متي يدخل في الاتاق دمپايي تان هست دو الباب و لکن في الموقع الخروج لا تري چشمانتان يوم سوء (چشمتون روز بد نبينه ) چرا که لا موجود دمپايي تان


تقول بنفسي : انا کي ذهبت که خودم بي خبر.


في هذه الحظه تري الدمپايي تان في الرجلان صديقتان که قدم زنان يحر ( عبور ميکند) من السالن بالاتاق خودش؟!


وقتيکه هذه العمل يتکرر لدفعه که يضرب جيغ من الاعماق وجودتان!


وقول شاعر : کان بدين منوال که يخترع الاولين جيغ زدگي!


و في الامر تطلب من هذا سارقان دمپايي که لايجعل پايشان را في الدمپايي دوستانشان( پاشون را در دمپايي ما نکنن)


 


جوک!


 


1-      زن بداخلاق بدقيافه اي از شوهرش مي پرسه : نمار وحشتو چه موقع مي خونن ؟ شوهرش مي گه : هروقت جمال مبارک حضرت عالي ديده شود !


2-      مردي با دو فرزند از زن اولش با زني با دو فرزند از شوهر اولش ، ازدواج کرد و صاحب دو فرزند مشترک شدن. يه روز زن به شوهرش زنگ زد و گفت : عزيزم زود خودتو به خونه برسون ، چون بچه هاي من با بچه هاي تو ، دارن بچه هاي ما رو مي زنن !


3-      تو يه مسابقه کشتي بين گربه ها يه گربه ي ضعيف مردني همه رو شکست مي ده مي ره مرحله فيينال و اونجا هم قهرمان مي شه. خبرنگارا ازش مي پرسن : رمز قهرماني شما چه بود ؟ گربه ي لاغر مي گه : بشوژه پدر اعتياد ، من بَبرم!


4-      اولي : من خروس تنبلي دارم که سالي يه مرتبه آواز مي خونه ! دومي : اين که چيزي نيست خروس تو خيلي زرنگه ، من خروس تنبلي دارم که وقتي خروس همسايه آواز مي خونه ، فقط سرشو به علامت تاييد بالا و پايين مياره !


5-      اولي : عموي من ديروز مرحوم شد. دومي : دکتري که معالجش مي کرد کي بود؟ دومي : کسي معالجش نکرد ، خودش مرد!


6-      اولي : علت مرگ برادر معتادت چه بود ؟ دومي : والا علت زندگي برادرم هم معلوم نبود تا چه برسه به علت مرگش !


7-      يه بار يه تيمسار مي ره بازديد از ارتش ، يه کفاش مي بينه مي گه : پسر اينجا چکاره اي ؟ کفاش هول مي شه مي گه تيمسارم کفاش!


8-      مردي در بستر بيماري افتاده بود و زنش بالاي سرش داشت نامه مي نوشت. مرد گفت : زن داري چي مي نويسي؟ زن مي گه : دارم در مورد سلامتي تو به پدرم نامه مي نويسم. بعد از چندي زن از شوهرش مي پرسه : راستي کلمه ي قبر رو با "قاف" مي نويسن يا با "غين"؟!!!


9-      مردي با يه زن زيبا ازدواج کردو وقتي نام زن را پرسي زن گفت : نام من حماره. مرد گفت : اين نام را عوض کن چون حمار يعني خر و اسم درستي نيست. زن نامشو عوض کرد و گذاشت قاطر ! مرد گفت : اين دفعه نام تو از اول بهتر شده ولي هنوز از طويله خارج نشدي !



10-   معروف است که وقتي معلم لويي چهاردهم براي او شيمي تدريس مي کرد چنين مي گفت : اکسيژن و هيدروژن کمال افتخار را دارند که در حضور اعليحضرت با يکديگر ترکيب شده و توليد آب نمايند !


 


11-   يه بار ناصرالدين شاه رفت مازندارن . در نزديکي مقصد وقتي سر از پنجره بيرون آورد دريا را ديد. با تعجب از يکي از همراهان پرسيد آن چيست. آن شخص با چاپلوسي تعظيمي کرد و گفت : قربان ! بحر خزر شرفياب شده است !


 


ماجراي طنز


 


روزي مردي به سفر ميرود و به محض ورود به اتاق هتل ، متوجه ميشود که هتل به کامپيوتر مجهز است . تصميم ميگيرد به همسرش ايميل بزند . نامه را مينويسد اما در تايپ ادرس دچار اشتباه ميشود و بدون اينکه متوجه شود نامه را ميفرستد . در اين ضمن در گوشه اي ديگر از اين کره خاکي ، زني که تازه از مراسم خاک سپاري همسرش به خانه باز گشته بود با اين فکر که شايد تسليتي از دوستان يا اشنايان داشته باشه به سراغ کامپيوتر ميرود تا ايميل هاي خود را چک کند . اما پس از خواندن اولين نامه غش ميکند و بر زمين مي افتد . پسر او با هول و هراس به سمت اتاق مادرش ميرود و مادرش را بر نقش زمين ميبيند و در همان حال چشمش به صفحه مانيتور مي افتد:

گيرنده : همسر عزيزم

موضوع : من رسيدم

ميدونم که از گرفتن اين نامه حسابي غافلگير شدي . راستش انها اينجا کامپيوتر دارند و هر کس به اينجا مي اد ميتونه براي عزيزانش نامه بفرسته . من همين الان رسيدم و همه چيز را چک کردم . همه چيز براي ورود تو رو به راهه . فردا ميبينمت . اميدوارم سفر تو هم مثل سفر من بي خطر باشه . واي چه قدر اينجا گرمه  !!


 


 


آگهي


*** کتري آب جوش با سيم خاردار در اطراف و داراي ولتاژ 220 ولت ، آلوده به ويروس اچ آي وي و هپاتيت و آپير خطر جهت خوابگاههاي دانشجويي !


*** سلف پاکي زکي افتتاح شد : با خدمات ويژه ، عتيقه ترين غذاها و رفت و آمد گربه هاي اصيل ايراني و تايلندي همراه با خدمات پس از غذا مانند : لوله بازکني ، کمک اسيد معده ، تخليه چاه ، تنفس مصنوعي ، شوک الکتريکي بر قلب ، ماسک اکسيژن و ساير خدمات. *** رفت با شما برگشت با خدا !


خواص اسلحه : مادرزن !


 


نوع اسلحه : انفرادي که با عيال حمل مي شود.


طريقه مسلح شدن : اين اسلحه با دروغ همسايه مسلح مي شود و با زخمي کردن داماد بيچاره خنک مي شود.


قدرت تيراندازي : يک ميليون ناسزا در ثانيه


برد مؤثر : انتقال داماد به بيمارستان.


برد نهايي : انتقال داماد به گورستان !


بخش کردي


در اينجا براتون دوتا ترانه کردي خيلي شاد آپلود کردم با کليک روشون مي تونيد دانلود کنيد. حجم هرکدوم رو با کلي تخفيف يک مگابايت در نظر گرفتم. دانلود کنيد و شاد شيد و برقصيد !


ترانه ي اول : " مه عاشق ملکه م "  از محمدامين غلامياري با کيفيت بيست و چهار و حجم 900کيلوبايت


(دانلود آهنگ)


ترانه ي دوم : کيچه کوانيکا با کيفيت بيست و چهار و حجم يک مگابايت (دانلود آهنگ)


 


بياموزيم :


 


 وقتي خدا تو رو سمت يه پرتگاه هدايت مي کنه ۲ هدف داره :
يا مي خواد از پشت بگيرتت
يا پرواز يادت بده...


 


در آپ بعدي خواهيد خواند ...


·         نامه ي اسرار آميز و خنده دار !


·         مشاوره ي خانوادگي و جالب ملانصرالدين


·         آگهي هاي خنده دار


·         و جوک و حکايت و کلي بخش هاي خنده دار ديگه.


 


تاريخ آپ بعد : پانزدهم مرداد ماه.


شاد و موفق باشيد. اميدوارم لذت برده باشيد.


سعيد آرين



سعيد آرين ::: دوشنبه 1/5/1386::: ساعت 9:13 عصر

في الکمال المعذرت اولين مطلب الهذا الآپ کاملاْ عربيُ في الاحوالات الدانشگاه !


لا فراموش النظرات السازنده و دقيقتان !


 


في التوصيف الاپسار(جمع الپسر)


 


هذا الموجود في البعض الاوقات يک مارمولکيه و في الاکثر الاوقات في البرابر


 الدخاتير(جمع الدختر) البوق البوق .



کار الاپسار سه تيغه الريش و الزدن الواسکازين و الروغن الترمز و  بکله و الريمل


بالدماغ و العلافي في الدانشگاه براي


 يتورونَ (تور کردن) الدخاتير (الواقعيت التلخ) .



 الاستاد دشمن الخوني الاپسار بدليل النشستن هذا لموجود في الآخر الکلاس و


المزه پراني و الجفنگ بازي .



و اما توصيه المهم بدخاتير الدانشگاه . في الدهان هذا المخلوق ، موجود جسميچ


 باسم الزبان که يَتَخَرخَرونَ(خر مي کند) سيندرلا  چه برسه به شما ، وليکن في


السينه البعضي موجود يک دل صاب مرده اما هذا المخلوق بمثابه الچوپان الدروغگو


 و لا باور هيچ يک من الدخاتير حرف هذا البيچاره و المفلوک .



اما ارجع (برمي گردم ) باصل المطلب . انا اقول في الاول المطلب که في الدانشگاه


کار بعض الاپسار تور الدخاتير که في الواقع هذه الموجود محتاج بالافسار  ( باعث


شرمندگي ، روم به ديوار) و البته  همان دخاتيري که يَتَنَشنِشونَ (نشان مي دهند )


 چراغ السبز هم همچنين .



موجود الثاني المورد العجيب في الدوراننا که باعث الشگفتي کثيرا کثير . هل (آيا)


الاپسار يحب اينکه شبيه بالدخاتير بشوند و يا بالعکس . دليل هذه الگفته که دماغ


بعض الاپسار عمليٌ و ابرو باعث البرش الدست و لب بثابه .........و الموي الدم


اسبي که واقعا في هذه المورد بايد گفت  (هذه الاپسار    )



خلاصه في الآخرين شماره الاتل متل في هذه الترم الحال گيريه الاپسار بود  .



 اين واسه خانم ها


مواد به کار رفته در ساخت زنان :


گوشت و استخوان : ۴۰ تا ۶۰ کيلو


لوازم آرايش : يک من


عشوه : چهل خروار


قر و فر : پنجاه دور در دقيقه


زبان : ۱۴ متر


قدرت بيان : ۲۰۰۰ اسب بخار


قدرت اشک ريز : ۵ ليتر در ساعت


منطق : ۲ گرم در کل


عقل : نيم مثقال


لجبازي : به مقدار کافي.


جوک



* آخرين خبر از اون دنيا : پل صراط رو برداشتن و جاش تله کابين گذاشتن ، راحت باشيد !


* غضنفر مي ره خارج ازش مي پرسن اسمت چيه ؟ مي گه :


Sun God Between Two Waters Gold Shit Dear Wife .  ملت کپ مي کنن مي گن بابا فارسي بگو . مي گه : شمس الله مياندوآبي زرگنده زنجاني !


* warning :


If you read this joke your brain will affect by viruses


Loading virus :


10%


20%


.


.


90%


Error 110 : not brain found !


 



سلف


دوباره دل هواي غذاي خونه کرده***** نگو اين غذاي سلف جاي اونو پر کرده
شکمم خسته از اين چمن خورشتا خوردن***** مزه سبزي ها رو ديگه از ياد بردم
حالا من يه آرزو دارم تو سينه
که دوباره بخورم خورشت قيمه
واسه خوردن غذا تن به دل صفها مي دم***** توي صف من تا حالا،فشار قبر رو ديدم
بعد هر صرف غذا نون اضافه با منه***** آخه اين غذاي سلف واسه ي معده ها کمه
حالا من يه آرزو دارم تو سينه
که دوباره بخورم خورشت قيمه


اهل دانشگاهم ...


 


اهل دانشگاهم      روزگارم خوش نيست
ژتوني دارم    خرده عقلي    سر سوزن شوقي
اهل دانشگاهم پيشه ام گپ زدن است
گاه گاهي مي نويسم تکليف  *   مي سپارم به شما
تا به يک نمره ناقابل بيست   * که در آن زندانيست *   دلتان زنده شود
چه خيالي چه خيالي ميدانم   *  گپ زدن بيهوده است
خوب ميدانم دانشم بيهوده است
استاد از من پرسيد   *     چقدر نمره ز من مي خواهي
من از او پرسيدم      *    دل خوش سيري چند
اهل دانشگاهم    *   قبله ام آموزش
جانمازم جزوه      *     مشق از پنجره ها ميگيرم
همه ذرات وجودم متبلور شده است
درسهايم را وقتي مي خوانم   *   که خروس مي کشد خميازه
مرغ و ماهي خواب است
خوب يادم هست    *   مدرسه باغ آزادي بود
درس بي کرنش مي خوانديم   *   نمره بي خواهش مي آورديم
تا معلم پارازيت مي انداخت   *    همه غش مي کرديم
کلاس چقدر زيبا بودو معلم چقدر حوصله داشت
درس خواندن آنروز     *   مثل يک بازي بود
کم کمک دور شدم از آنجا      *   بار خود را بستم
عاقبت رفتم در دانشگاه     *     به محيط خشن آموزش
و به دانشکده علوم سرايت کردم *   رفتم از پله کامپيوتر بالا
چيزها ديدم در دانشگاه
من گدايي ديدم در آخر ترم      *     در به در مي گشت
يک نمره قبولي مي خواست
من کسي را ديدم    *     از ديدن يک نمره ده
دم دانشگاه پشتک مي زد
شاعري ديدم      *    هنگام خطابه    *    به خرچنگ مي گفت ستاره
و اسيد نيتريک را جاي مي مي نوشيد
همه جا پيدا بود      *     همه جا را ديدم
بارش اشک از نمره تک     *      جنگ آموزش با دانشجو
حذف يک درس به فرماندهي کامپيوتر
فتح يک ترم به دست ترميم     *   قتل يک لبخند در آخر ترم
همه را من ديدم   *    من در اين دانشگاه در به در و ويرانم
من به يک نمره نا قابل ده خشنودم    *       من به ليسانس قناعت دارم
من نمي خندم اگر دوست من مي افتد
من نمي خندم اگر نرخ ژتون را دو برابر بکنند
و نمي خندم اگر موي سرم مي ريزد
من در اين دانشگاه        *      در سراشيب کسالت هستم
خوب مي دانم استاد        *   کي کوئيز مي گيرد
برگه حذف کجاست     *         سايت و رايانه آن مال من است
تريا،نقليه،دانشکده از آن من است
ما بدانيم اگر سلف نباشد      *     همگي مي ميريم
و اگر حذف نباشد    *     همگي مشروطيم
نپرسيم که در قيمه چرا گوشت نبود
کار ما نيست شناسايي مسئول غذا
کار ما نيست شناسايي بي نظمي ها
کار ما شايد اينست که در مرکز پانچ
پي اصلاح خطا ها برويم


 


نظر يادتون نره.


 



سعيد آرين ::: دوشنبه 7/3/1386::: ساعت 9:41 صبح

سلام دوستان عزيزم.


حال شما چطوره ؟ اگه تازه به اين وبلاگ اومدي هم خوش اومدي.بازهم دوست عزيز من محسوب مي شي. اسم وبلاگ هم خيلي رونده : خنده دات پارسي بلاگ دات کام!


بازهم سر بزن. اگه چاي و شيريني براي پذيرايي نداشتم قول مي دم با جوک پذيراييت کنم!


 روزهاي قبل ماجراهايي پيش اومده بود و با مدير پارسي بلاگ و خود پارسي بلاگ قهر کرده بودم. ولي چيکار کنم که دلم طاقت نياورد. دلم خيلي تنگ شده بود.


چندتا پست قبلي که مي بينيد مربوط به يکي از دوستانم بود که در واکنش به برگزيده نشدن واکنش نشون داد.


به هر حال هرچي بود گذشت و من مي خوام از اين به بعد با آپهاي جديد حسابي وحيه ي شما عزيزان گلمو شاد کنم. اگه نظري داشتيد بهم بگيد خيلي خوشحال مي شم.


اينم از جوکها و طنزها : (بازهم براتون دارم.)


+++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++


*آپ جديد*


 


جوک


 


1-      غضنفر کنسرتي به مناسبت زلزله زدگان بم برگزار مي کنه که بليطش رايگانه!


2-      يه بار يه ديوونه دنبال رئيس بيمارستان مي اندازه . خلاصه رئيس بيمارستان رو تو يه بن بست گير مياره. رئيس بيمارستان با ترس مي گه از جون من چي مي خواي ؟ ديوونه هه مي ره با دست بهش مي زنه مي گه حالا تو گرگي!


3-      يه بار غضنفر سوار اتوبوس مي شه مي بينه راننده عصبانيه . بليطشو قايم مي کنه. راننده داد مي زنه بليطت کو ؟ غضنفر با ترس مي گه آقاي راننده ديدم عصباني هستي ترسيدم بليطم رو پاره کني!


4-      يک مادربه پسرش مي گه: جاسم فردا سحر صدات کنم ؟ پسر مي گه : نه همون جاسم خوبه!


 


5-     غضنفر با دو تا از دوستاش، جمع شده و داشتن براي هم شماره مي گفتن و مي خنديدن، يکي سر مي رسه و مي پرسه؟ مگه ديونه شدين که دروغکي مي خندين؟ غضنفر و دوستاش مي گن: از ۱ تا ۵۰ جوک گفتيم و حالا شمارشنو مي گيم ومي خنديم، يارو مي گه: من هم بازي و شروع مي کنه به گفتن شماره ها، مي گه: ۵ ، غضنفر و دوستاش مي خندن، مي گه:۴۰ ، باز غضنفر و دوستاش مي خندن، طرف مي گه: ۵۳ ،باز غضنفر و دوستاش مي خندن، طرف قاط مي زنه و مي پرسه؟ مگه ۵۰ تا جوک نگفته بودين؟ پس چرا مي خندين؟ غضنفر و دوستاش مي گن: آخه، اينو تازه شنيده بوديم!


6-    يکي  ميره خونه ميبينه بوي گاز مياد به زن و بچهاش ميگه برقو روشن نکنيد من کبريت اوردم!



معما


سقراط مي گه يونانيها دروغ گو اند . خود سقراط يونانيه پس سقراط دروغ مي گه که يونانيا دروغ گو اند . بنابراين يونانيها راست گو اند پس سقراط راست مي گه که يونانيا دروغ مي گن حالا شما بگين يونانيا راست گويند يا دروغ گو؟


اينم تقديم به شما



حالا که زحمت کشيديد و اين آپ رو خونديد من هم مي خوام بهتون رمز موفقيت رو بدم. فقط قول بديد به کسي نگيد. باشه ؟ رمز موفقيت اينه :


.


.


.


.


328074693128326954723586563623698521421728116432881183


 


شاد باشيد. منتظر نظرات قشنگتون هستم. جوکهاي جديدتون رو برام پي ام کنيد ، آماده ي تبادل لينک هستم.


سعيد آرين


 



سعيد آرين ::: سه‏شنبه 30/8/1385::: ساعت 10:28 صبح


سلام....مي دونيد.... قضيه رو از اوله اول واستون ميگم......


چند سال پيش بود ...من دوستام رفيم يه کافينت.....من اون موقع فقط چت مي کردم...دوستام رو ميديدم توي کار وبلاگن اما من اصلا کاري به کارشون نداشتم....شايد فکر ميکردم اونا کاره سختي مي کنن...يه روز دوستم گفت امين بيا و تو هم يه وبلاگ بساز...منم بي شوق و بدون هيچ احساسي گفتم باشه..اون موقع ها پرشين بلاگ بود و بلاگر....بلاگ اسکاي هم اي بودش.....عرض کنم دوستم فقط پزشن بلاگ رو مي شناخت...يه وبلاگ واسم راه انداخت...چند روز گذشت....رغبتم بيشتر شده بود...عرض کنم که من رمز و پسورد اون وبلاگي که دوستم واسم ساخته بود رو يادم رفت....خودم دست بکار شدم....هر اسمي که مي خواستم واسه وبلاگم بذارم قبلا گذاشته بودن..نزديک يک ساعت مي شد که هنوز اسم انتخاب نکرده بودم..تا اينکه دانش ما رو خالي پيدا کردم....من ذوست داشتم وبلاگم علمي باشه..با هزار زخمت به اسم پيدا کردم....دوست داشتم يه مطالبي رو بنويسم که خوذم هم جال خوندنشو داشته باشم....يادم مياد يه چند وقت گذشت و من توي اين پارسي بلاگ هم يه يوزر ساختم...اوايل خوشحال بودم...چون من يه وبلاگ داشتم....چند وقت گذشت....من به نظر دادن ..به شنيدن حرف مخاطبام احتياج داشتم...تا اينکه مدير پارسي بلاگ نمي دونم از کجا وبلاگ ما رو ديد و يه نظر داد...من خيلي خوشحال شدم...يه سري نکته توي وبلاگنويسي بهم گفت...برام نوشته بود که مطالبت کوتاه باشن و...من از اون موقع خيلي شيفتش شدم...هميشه به وبلاگش سر ميزدم.....اما ...وبلاگش نگاه کردم ديدم خيلي بازديد کننده داره...حسوديم گل کرد....اخه من هنوز 300تا بازديد کننده هم نداشتم....اخه مي دونيد...وبلاگم موضوعات ترکيبي داشت...جزو هيچ دسته اي نبود....از اون طرف توي صفحه ي مديريت همه ي کاربر ها يه لينک به وبلاگش مي ديدم....خيلي حرص مي خوردم...درسته اون صاحب سايته...هر کاري دلش بخواد مي تونه بکنه..اما اگه شرايط اونم مثل شرايط بقيه ي کاربرا بود دلم بيشتر خنک ميشد...گذشت....گذشت..من با ميهن بلاگ اشنا شدم...واقعا سنگ تموم گذاشته.....الان به زور دارم توي پارسي بلاگ مي نويسم..با اين امکانات مزخرفش....داشتم مي گفتم.....با ميهن بلاگ اشنا شدم و اونجا هم همون يوزر دانش ما رو ساختم....شروع کردم به کار...اونجا بازديدام بيشتر بود...تازه وبلاگشم وشگل تر بود...من مجذوب اونجا شدم و ...شدم يه کاربر دايم ميهن بلاگ...البته من همون روز اول لينک اين اقاي مدير پارسي بلاگ رو توي وبلاگم گذاشتم....تا حالا 920 نفر کليک کردن روش....الان کل بازديد هاي مدير پارسي بلاگ حول و حوش 30000 نفر هست...يعني يک سي ام بازديد هاي وبلاگ اقاي مدير از طريق وبلاگ من بوده.....حالا من براي بار هزارم خواستم که لينک منو بذاره توي وبلاگش تا عدالت رعايت بشه...من پارسال هم اين تقاضا رو ازش کردم اما انگار نه انگار.......حالا چطور شد اومدم و توي اين پارسي بلاگه.. خيلي ببخشيد ....توهين نباشه به شما خواننده ي عزيز...پارسي بلاگه متعفن شروع کردم به نوشتن ...از اين قرار بود که ...اين حقير توي وبلاگ مدير داشتم مي گشم و نگاه مي کردم که افتخار دادن به نظر من هم حواب بدن...که يهو ديدم اقا سعيد يه چيزايي نوشته اونجا...


سلام آقاي فخري.


حال شما خوب هست؟


چندي قبل من وبلاگم را آپ کردم که مضمون طنز دارد. به نظرم جزء نوشته هاي برگزيده بود. ده ها دفعه ويرايشش کردم که خدايي نکرده به قوميتي توهين نشود. اما جوابم را چطوري داديد؟ ده دفعه پيشنهاد برگزيده شدن نوشته اش را دادم اما توجهي نکرديد.


واقعاً متاسفم که در عرصه ي وبلاگ نويسي به طنز و وبلاگ هاي طنز اين گونه بي اعتنايي مي کنيد.


آقاي فخري.


من کم کم به ادامه ي وبلاگ نويسي در پارسي بلاگ بي انگيزه مي شوم و همين روزها قصد دارم وبلاگم را که سابقه اي نه چندان کوتاه دارد حذف کنم.


فکر مي کردم مدتهاي زيادي در نزد شما و در فضاي پارسي بلاگ با اين دوستان عزيز خواهم بود اما افسوس


 


پاسخ مدير وبلاگ ( چهارشنبه 1/6/1385 - 8:22 ع ) سلام. روند انتخاب نوشته هاي برگزيده در چارچوب يک کار کاملا گروهي شکل مي گيرد و طبيعي است که از عهده يک نفر مانند من بر نمي آيد. انتخاب نوشته برگزيده بايد بين وبلاگها انجام شود و فکر مي کنم توقع و اصرار يک وبلاگ براي برگزيده شدن، کار درستي نباشد. بگذاريد کار روند طبيعي خودش را طي کند. موفق باشيد.


 


سلام.


اين مشخصات وبلاگ من هست. اگه کسي دوست داره بره حذفش کنه :


user : amirgian


password : khandeh66


بابت مهمان نوازيتون خيلي خيلي ممنونم.


شرمنده کرديد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


چرا معطليد؟ وبلاگمو حذفش کنيد. مشخصاتش اون زيره.


همون وبلاگ برگزيده ي روز هستم که تا ديروز روي سرتون جا داشتم و حالا


...


پاسخ مدير وبلاگ ( چهارشنبه 1/6/1385 - 10:6 ع ) دوست عزيز. نوشته هاي برگزيده و وبلاگهاي برگزيده براي هيچ وبلاگي دائمي نيست. يک يا چند روز وبلاگ روز مي شوند و يا نوشته برگزيده يک يا چند روز در ستون مورد نظر در صفحه اصلي هست و خود به خود از صف خارج مي شود. شما هم اگه اشتباده نکنم يکبار وبلاگ روز يا نوشته برگزيده شديد اما به طور طبيعي از صف مربوطه حذف شديد. يکي که به اول صف اضافه ميشه، يکي از اخر حذف ميشه. براي همه وبلاگها روال همين است و همه روي سر ما جا دارند. اگر لينک ادامه را کليک کنيد، وبلاگ خودتان را خواهيد يافت. موفق باشيد.



اين حرفاي اخر سعيد و اقاي فخري بود....


سعيد من باهاتم....


سعيد ما ميريم و بهتيرن مي شيم ...سعيد دوباره برگرد....


شما هم ازش بخوايد که بر گرده.....


وبلاگه من


Http://daneshema.mihanblog.com


در پناه حق


خدا نگهدار...امين بديع زاده



امين بديع زاده ::: شنبه 18/6/1385::: ساعت 3:53 صبح

توپ قلقلي


 


يه توپ دارم قلقليه


سوراخ سوراخ و گِليه


مي زنم زمين مي ره تو زيرزمين


نمي دوني تا کجا مي ره


من اين توپو نداشتم


از آشغالي برداشتم!


بابا به من کتک زد


يه مشت و يک لگد زد!


 


جوک


*** غضنفر رو براي اولين بار مي برند توي هلي کوپتر ، توي آسمان از سمت چپي اش مي پرسه : شما گرمتونه ؟ طرف مي گه : نه. از سمت راستي اش مي پرسه شما گرمتونه ؟ اون يکي هم مي گه نه. بعد غضنفر بلند مي گه : آقاي خلبان هيچ کس گرمش نيست. اون پنکه سقفي رو خاموشش کن (پره هاي هلي کوپتر!)
*** يکي جيرجيرکي رو مي بينه تا صبح روغن کاري اش مي کنه!
*** غضنفر سگي داشت که دست و پاش شکسته بود. خلاصه يه روز دزد مي زنه به خانه اش ، غضنفر فوراً سگ را مي اندازه توي فرغون و مي اندازه دنبال دزده!
*** اولي : راستي نتيجه ي امتحان رانندگي ات چي شد؟ دومي : هنوز معلوم نيست! اولي : چرا؟ دومي : چون افسري که از من امتحان گرفته هنوز به هوش نيامده!
*** جاسم مي خواد حال يه بچه رو بگيره مي ره بهش مي گه تو ديروز چت بود؟ بچه مي گه هيچي تو فکر کارهاي خودم بودم. جاسم مي گه امروز چته؟ بچه مي گه : هيچي تو فکر کارهاي خودمم. جاسم يه پس گردني مي زنه بهش و مي گه : نبينم فردا چت بشه؟
*** يکي مي خواسته مزاحمت تلفني ايجاد کنه براي اينکه شماره اش براي طرف نيفته ، پارچه اي مي ذاره روي تلفنش!
***      پيرزن : آقاي دکتر مشکل من اينه که بچه ام خاک بازي مي کنه.
دکتر : خب اين که مشکلي نيست همه ي بچه ها خاک بازي مي کنند.
پيرزن : آخه من که ناراحت نمي شم ، زنش ناراحت مي شه!
*** غضنفر همراه عده اي براي دفن کردن يک جنازه رفته بودند که وسط راه مرده زنده مي شه و همه پا به فرار مي گذارند. غضنفر فوراً با يک بيل مي کوبه تو سر جنازه و اونو مي کشه. بعد به جمعيت مي گه : فرار نکنيد کشتمش!!!
*** غضنفر همراه زنش مي ره خارج از شهر براي تفريح. خلاصه بين راه غضنفر مي گه همين وسط جاده مي شينيم. هرچي زنش مي گه بريم کنار اون درخته جا بندازيم فايده اي نداره. بعد از مدتي تريلي اي با سرعت به اونها نزديک مي شه . راننده اش ترمز مي گيره و محکم مي زنه به درخت کنار جاده. غضنفر خوشحال و خندان مي گه : خانم جان ديدي گفتم وسط جاده امن تره؟ اگه رفته بوديم کنار اون درخته الان تريلي ما رو له کرده بود!!!


موفق باشيد. منتظر نظرات گرم شما هستم.


سعيد آرين.



سعيد آرين ::: سه‏شنبه 24/5/1385::: ساعت 10:1 صبح


خنده زبان بين المللي ملتهاست!


 


جوک


 


1-      به معتادي گفتند با 45 و 46 و 47 و 48 جمله بساز. گفت : چلا پنجه مي کشي؟ چلا شيشه مي شکني؟ چلا هف نمي زني ؟ چلا هشتي ناراحت؟


2-      اصغرآقا اواخر عمرش به زنش گفت : خانم جان بعد از رفتن من به من خيانت نکني که استخوانهام تو گور بلرزه ! زنش هم گفت چشم. مدتي بعد مرد به خواب زنش آمد و گفت : تو اون دنيا به من مي گن اصغر ويبره!


3-      بيمار : آقاي دکتر من به بيماري فراموشي مبتلا هستم. دکتر : پس اول تا فراموش نکردي پول ويزيت منو بده!


4-      غضنفر رفت مغازه وگفت ببخشيد شما از اون کارت پستال ها داريد که نوشته : عزيزم تو تنها عشق من هستي؟ مغازه دار گفت بله داريم. غضنفر گفت پس 16 تا از اون کارتها رو محبت کنيد!


5-      پسري از سربازي براي پدرش اين طور تلگراف زد : " من کاظم پول لازم " پدرش هم در جواب گفت : " من تراب وضع خراب !"


 


حکايت


 


1-      الاغ ملانصرالدين روزي به چراگاه حاکم رفت. حاکم از ملا نزد قاضي شکايت کرد. قاضي ملا را احضار کرد و گفت : ملا ماجرا را توضيح بده. ملا هم گفت : جناب قاضي. فرض کنيد شما خر من هستيد. من شما را زين مي کنم و افسار به شما مي بندم و شما حرکت مي کنيد. بين راه سگها به طرفتان پارس مي کنند و شما رَم مي کنيد و به طرف چراگاه حاکم مي رويد. حالا انصاف بديد من مقصرم يا شما؟!!!


2-      روزي ملانصرالدين بالاي منبر رفت و يک آيه خواند : " و ما نوح را فرستاديم... " بعد هرچه کرد ادامه آيه را يادش نيامد تا اينکه يکي از حضار گفت : ملا معطلمون نکن.اگه نوح نمي ياد يکي ديگه رو بفرست!!!


3-      روزي دختري از ملا پرسيد اگر دست پسري را بگيرم چه حکمي دارد؟ ملا گفت : قطعاً جايت در جهنم است. اين بار دختر گفت اگر دست شما را بگيرم چي ؟ ملا لپ دختر را کشيد و گفت: ناقلا مي خواي بري بهشت؟؟؟!!!


 


در جلسه خواستگاري


مادر داماد :    ببخشيد شما کبريت داريد؟


مادر عروس :  وا ... کبريت واسه چي؟


مادر داماد :    واسه اينکه پسرم سيگارش رو روشن کنه!


مادر عروس :   مگه داماد سيگاريه؟


مادر داماد :    سيگاری که نه. هروقت مشروب می خوره سیگار هم باید باهاش بکشه!


مادر عروس :  پس داماد مشروب هم می خوره؟!


مادر داماد :    همیشه که نمی خوره. هر وقت تو قمار می بازه مشروب می خوره!


مادر عروس :  پس داماد قمارباز هم هست!


مادر داماد :    خودش که این کاره نبود. دوستهاش تو زندان یادش دادند!


مادر عروس :  پس داماد زندان هم رفته!


مادر داماد :    آره معتاد بود انداختنش زندان!


مادر عروس :  پس داماد معتاد هم هست!


مادر داماد :    آره زنش لوش داد!


مادر عروس :  زنش!!!!!


تقدیم به شما :


روزی ممکن از ناممکن پرسید منزل تو در کجاست؟ ناممکن گفت : در رویاهای یک مرد ناتوان!


 


متشکرم مطالب رو خوندید. منتظر نظراتتونم.




سعيد آرين ::: يکشنبه 24/2/1385::: ساعت 4:24 عصر

خنده آرام بخشي است که عوارض جانبي ندارد!


 


لطيفه و جوک


 


1-      يک روز يک نفر رفت دشتشويي و آفتابه را پاره کرد. پرسيدند چرا اين کارو کردي. گفت : بي صاحب براي من ژشت مي گيره!


2-   پيرزني در اتوبوس گفت : ني ناي ناي ني ني ناي ناي . همه شروع کردند به دست زدن و همخواني باهاش. يه دفعه پيرزن دندانشو از تو کيفش درآورد و گذاشت دندان و گفت : نياوران نيگه دار!


4-   پدري کارنامه ي پسرش را ديد که از 42 نفر چهل و يکم شده بود. دست به درگاه خدا برداشت و گفت : خدايا شکرت خنگ تر از پسر من هم تو اين دنيا وجود داره!


5-   غضنفر ماه رمضان زولوبيا گرفته بود و گذاشت رو طاقچه و بعد مشغول نماز شد. يه دفعه متوجه شد پسرش سراغ زولوبياها رفته. موقع قنوت گفت : ربنا آتنا في الدنيا الحسنه ... کسي به زولوبيا دست نزنه!


6-   مردي بدهي و قرض زياد